?Looking for what

دو سال و اندی پیش که این وبلاگ رو راه انداختم، فکر می‌کردم که کسی نیست تو این دنیا که بتونه منو خوشحال کنه.

الان، بعد از این همه وقت، هنوز هم همونجور فکر می‌کنم.

2 comments فوریه 4, 2010

چه کنم من آخر؟؟

حالم بده این روزها و قاطی ام

گیر کرده ام بر سر یک دوراهی بد فرم، که چه بکنم آینده زندگی ام را و کارم را.

همینجوری خل خلی ادامه بدهم و به لذت های ذهنی ام فکر کنم و خوش باشم برای خودم و ارزش بدهم به خل بودنم؟ با همه  سختی هایی که دارد خودش و دردسرهایش.

یا اینکه پیشنهادشان را قبول کنم و بشوم کارمندی کت و شلوار پوش که هر روز ساعت هشت صبح کارت می زند و چهار عصر!

به شدت عصبی ام و نمی دانم که چه کار کنم. برای خیلی چیزها در زندگی ام جنگیده ام. آنقدری که دیگر خسته ام و فرسوده. نه امیدی به آسمان دارم و نه پشتوانه ای روی زمین که اعتماد کنم بهش. اما تصور کارمندی برای جماعتی که نهایت دیدشان جومونگ و ویکتوریاست، لرزه می اندازد به بدنم.

عین خر گیر کرده ام در گل!

اگر کارمند بشوم خیلی چیزها را باید بگذارم کنار، از وبلاگ بگیر تا نقاشی -های نیمه تمام- تا خیلی از دوستان و خیلی چیزهای دیگر را که خود به خود در زندگی یک کارمند متوسط الپایه جایی ندارند. عوضش چی گیرم می آید؟ یک حقوق نسبتن خوبِ ثابت، وام، ماموریت، بیمه و بعدازظهرهای با خانواده و مشتی از این چیزها.

همه چیزی که همه عمر مبارزه کرده ام باهاش و فرار کرده ام ازش دارد ذره ذره به سرم می آید! کجا را اشتباه کردم؟

1 comment ژانویه 14, 2010

هــی!

مشکل اینه که این روزا به خودمم دیگه اعتماد ندارم…

Add comment ژانویه 8, 2010

To The World

To The World

To The World

Add comment دسامبر 24, 2009

خیلی وقته …

خیلی وقته که دیگه، فقط با لیوان چایی دستام گرم می شه…

Add comment دسامبر 8, 2009

ای بابا، ای بابا!

یه گیر بدی هم کردم این وسط! نمی‌دونم چیکار کنم…

فک کن یکی هست که حال می‌کنی با بودنش، فک می‌کنی که خوبه که با هم باشین، یه حس خوبی داری، وَرِ گاگول‌منش دلت می‌گه، ای ول، برو جلو، برو خوش باشین با هم، بهش ابراز کن حستو، همه چی درست می‌شه…

بعد؛ اون مغز منطقی دلیل بیار لعنتیت، هی می‌گه نه، مردک مگه چی داری تو؟ مگه کی هستی اصن تو؟ چی فک کردی با خودت؟؟ وقتی معیار همه چیز پولِ و تو با سر و وضعت و با ماشین داشته یا نداشته‌ات قضاوت می‌شی، دیگه چه کشکی؟ چه پشمی؟؟ خودتو مسخره می‌کنی یا دختر مردمو؟؟

بعد هی این می‌کشه، هی اون می‌زنه، و تو می‌شینی همینجوری اسکل، که ای بابا… ای بابا!

3 comments دسامبر 4, 2009

حیف که نمی‌خوام حالشون بد بشه

فکر می‌کنم اگه می‌تونستم با پدرم حرف بزنم، با خانواده‌ام حرف بزنم و بگم که چقدر از دست همه شون دلگیرم و فراری، زندگی بهتری داشتم، آرمش بیشتری داشتم…

حیف که نمی‌خوام حالشون بد بشه. حیف.

2 comments دسامبر 2, 2009

شت!

Add comment نوامبر 21, 2009

من صبر کرده بودم

دستش را کشید از دستم.

- کف دستهام عرق می‌کنه! بدم می‌آد.

نمی‌دانست دو سال صبر کرده‌ام تا به این لحظه. دوسال!

که راه برویم توی خیابان، دوتایی!

نمی دانستی که دو سال صبر کرده‌ام تا بدانم قلبم را تمام برای تو خواهم گذاشت. فقط برای تو.

دستم را کردم توی جیبم. پی سیگار…

خیلی وقت پیش/ تهران/ میدان هفت تیر

2 comments نوامبر 20, 2009

پاییز من باش …

Add comment نوامبر 13, 2009

Previous Posts


RSS Notes For Nothing

RSS SightLand

RSS WC Wall

RSS Opium

RSS ZebelKhan

RSS Osskol

دسته‌ها

دیدگاه‌های تازه

Farbod در ?Looking for what
Miel در ?Looking for what
Miel در چه کنم من آخر؟؟
Miel در ای بابا، ای بابا!
Farbod در ای بابا، ای بابا!