زندگی لعنتی (روزمره ها – 33)
آگوست 3, 2009
شده عین زخمی که هی سعی میکنی فراموش کنی! هی از یاد می بری! سرتو گرم میکنی! اما، یهویی که یادت میاد، یهو که یه تلنگر می خوری، یهویی که دردش میاد، یخ میکنی از نوک پا تا همه اعماق وجودت، و بعد، درد که می پیچه، دیگه حتی فریاد و ناله و اشک هم چاره نیست! چاره نیست الا مرگ…
Entry Filed under: Hurt, Life, Pain, روزمره ها, چس ناله ها. .
1 Comment Add your own
Leave a Comment
Some HTML allowed:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>
Trackback this post | Subscribe to the comments via RSS Feed

1.
ريزنوشت | آگوست 3, 2009 at 15:57
سلام. خوشحال ميشم نظرتون رو درباره نوشته هام بدونم