هنوز می ترسم…
سپتامبر 5, 2009
وقتی از آخرین سفرم به قبرس برگشتم، یه پست نوشتم، ولی جرات نکردم منتشر کنم، نه از باب تند بودن، نه، به خاطر احساستم نسبت به یک آدم!
ماه ها گذشته و من خیلی زور زدم که احساساتم را سرپوش بگذارم رویش و منحرفش کنم که یک موقع نکند بد بشود روزگارش و اینها…
نمی دانم حالا وقتش هست که منتشر بشود یا نه، هنوز می ترسم…
Entry Filed under: Life. برچسبها: Life, lonely, love, ترس, دوستی, زندگی, عشق.
Trackback this post | Subscribe to the comments via RSS Feed