هنوز می ترسم…

سپتامبر 5, 2009

وقتی از آخرین سفرم به قبرس برگشتم، یه پست نوشتم، ولی جرات نکردم منتشر کنم، نه از باب تند بودن، نه، به خاطر احساستم نسبت به یک آدم!

ماه ها گذشته و من خیلی زور زدم که احساساتم را سرپوش بگذارم رویش و منحرفش کنم که یک موقع نکند بد بشود روزگارش و اینها…

نمی دانم حالا وقتش هست که منتشر بشود یا نه، هنوز می ترسم…

Entry Filed under: Life. برچسب‌ها: , , , , , , .

Leave a Comment

Required

Required, hidden

Some HTML allowed:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


RSS Notes For Nothing

RSS SightLand

RSS WC Wall

RSS Opium

RSS ZebelKhan

RSS Osskol

دسته‌ها

دیدگاه‌های تازه

Miel در ای بابا، ای بابا!
Farbod در ای بابا، ای بابا!
Miel در ای بابا، ای بابا!
Farbod در حیف که نمی‌خوام حالشون بد…
Miel در حیف که نمی‌خوام حالشون بد…