Posts filed under 'خزعبلات'
کِـی قلم موهایم در زیرزمین حبس شدند؟ (روزمره ها – 31)
هشدار: این یک پست پر از ناله ی چتِ عصبیِ ناامیدکننده ی زهرماری است!
این روزها همه اش دلم می خواهد بمیرم. راحت بشوم. بمیرم و راحت بشوم از این زندگی سگی و زهرماری. دلم هم نمی آید خودم را بکشم. نه! دلم می خواهد مثلن ماشین بیاید بزند، یا از بلندی پرت شوم. یا سکته کنم توی خواب. یک جوری سربه نیست شوم و راحت. خسته ام خیلی. من آدمی نبودم که بنشینم پشت میز و هی بروم خانه و بیایم سرکار و هی بروم و هی بیایم. من آدم یک جا نشستن نبودم که. آدم ول کن و برو بودم. بی هیچ دغدغه ای. بی هیچ نگرانی برای توضیح به کسی. یا بی هیچ نگرانی برای شام شب کسی. بی هیچ تعهدی! من آدم راحتی ها بودم. آدم رفتن ها، نماندن ها. آن وقت الان چهارسال آزگار است که هی می روم و هی می آیم. هر روز. هفت روز هفته. روزی هشت ساعت و ده ساعت و شانزده ساعت. من آدم کتاب بودم. آدم نقاشی بودم. آدم موسیقی بودم. آدم ترمینال های کثیفِ بدرنگِ شهرهای ناشناس بودم. آدم پرواز بودم. الان ولی، آدم نشسته ی تنهای غمگین خسته ی خسته ی ناامیدم.
من کجا آدم رنگ پرده آشپزخانه بودم. نوع کریستال آجیل خوری و استیل قاشق گود سوپ خوری. کی شدم من؟ کجا اینطور شد که نفهمیدم؟؟ از کی بخارشوی فلان وات کِـنوود برایم مهم شد و قیمت مرغ و ماهی؟ کِـی بود که نفهمیدم؟ چرا نفهمیدم؟ آخرین باری که بساط نقاشی ام را ولو کرده بود کف خانه کی بود؟ چه شد که حبس کردم قلم موهایم را توی آن انباری دو در یک و کتابهایم رفتند زیر تخت. تا جا باز شود برای شکلات خوری نقره. کی همه این اتفاقها افتاد که نفهمیدم؟
همیشه می دانستم که آب از یک جا ماندن می گندد و آدمی هم! آدم هم از یکنواختی است که می گندد. همه ی عمرم تلاش کرده بودم که نگذارم یکنواختی و عادت روی همه چیز را بگیرد. و حالا خودم تا فرق سر گیر کرده ام توی این لجنزار. لجنزاری که اسمش را گذاشته ام زندگی! هه! زندگی! محض دلخوشکنک!
دلم می خواهد بمیرم. دلم می خواهد یکی از همین روزها، سیگارم را که روشن کردم، بی هوا که دارم از اتوبان رد می شوم، له بشوم زیر چرخ های ماشین. بلکه این طوری شکسته بشود سد این یکنواختی و عادتی که زندگی نکبتی را احاطه کرده است. شاید اینطوری بشوم دوباره همان کولی که خودش بود و کوله و تخته شاسی و دوربین و جاده. جاده و آدمها و زندگی.
Add comment جولای 16, 2009
تو بگو… (روزمره ها – 30)
حساب که می کنم، کل نتیجه ده دوازده سال گذشته زندگی ام می شود فقط یک شغل مزخرف تکراری، یک زندگی شخصی نابود شده و به لعنتی دادن زندگی حداقل یک نفر دیگر… تو بگو؛ دیگر انگیزه ای برای ادامه دادن و از نو ساختن هست؟
Add comment جولای 15, 2009
من آدم نمی شوم؛ آری
من آدم نمی شوم؛ آری
اگر سنگ هم از آسمان ببارد
من آدم نمی شوم…
آری!
——
بریده ای از شعری، سروده “بابک لطیفی” (مطمئن نیستم)
Add comment جولای 12, 2009
روزهای سگی
مثلن بگیر خرس قطبی را که شش ماه می خوابد و شش ماه بیدار است؛ یا نه، یا اصن هر چیزی، هر موجودی که شش ماه مثلن یا بیشترش را حرف نمی زند، ندارد بزند یا دارد و نمی تواند بزند و بعد دارد می ترکد و بعد هی دنبال یک گوش می گردد و دنبال یک دوست می گردد که حرف بزند و هیچ کس نیست. و این هیچ کس نیست نه که هیچ کس نیست، یعنی آنی و آنهایی که باید باشد نیست و بعد همینطوری می شود که اکانتش را هم پاک کرده و قول داده که نیاید، به خودش قول داده، و می رود توی یک روز سه چهار تا پست می نویسد توی یک وبلاگی و هی نوت می گذارد توی گودر و توییت می کند و هی الکی شر می کند هر چیز دم دستی را که یه اپسیلون از احساسش را نشان داده باشد و تخلیه کرده باشد ذهن لامصبش را و باز می بیند که هیچ کدام “گوش”ی نیستند که او خواسته و هی دلش می خواهد حرف بزند و هیچ کس نیست لامصب این صبح جمعه ای که همه یا خوابند و یا چه می دانم به امورات جمعه ای شان می رسند و هر چی. به من چه. ظهر شده و هی دم به دیقه نگاه می کنی به آن چراغ های جی تاک که کسی آمده که بشود حرف زد یا نه و هیچکس نیست و تلفن هم نمی شود زد از باب مزاحمت و لعنت به تلفن که شماره را که می گیری چه می دانی آن ور خط چه خبر است و در چه حالی ست و تو مزاحمی یا که چی و هی دور خودت می پیچی از بی قراری و هی زهرمار افکار می آید توی کله ات و هی سیگار پشت سیگار و هی معده درد گرفته و هی بی خوابی سی و اندی ساعته که حتی وسط تایپ کردن هم گیج بزنی و هی دلت یکی را می خواهد، می خواهد که خودش بیاید و بگوید که چه مرگت است و بفهمد که آدمی تو هم! آدمی تو هم و شاید سالی یکبار، نه بیشتر، فقط سالی یک بار، دوبار، باید نق بزنی و غر بزنی و غر بزنی و حتی حتی، لوس کنی خودت را و نباشد و کسی هم نفهمد و تو بترکی از این همه دلتنگی بی دلیل؛ و ترک های ریز وجودت هی بیشتر بشوند تا دم ترکیدن و بروی توی خیابان، راس ساعت سه و نیم بعد از ظهر جمعه سگی اوایل تابستان جهمنی این شهر بی صاحاب و بگردی و یقه یک بدبختی را بگیری که تو را به امام غریب بیا به حرفهای من گوش بده و قسمش بدهی به اجداد مرده و زنده اش و طرف نگاهت کند و دیوانه دیوانه گویان فرار کند و تو بمانی زیر زلّ آفتاب که می سوزاند کله ات را و دلت را و هی نگاه کنی که چه؟ ها؟ چه شده؟ که چرا من اینجوری ام این روزها! که هی بگویی عیب ندارد و تو هم آدمی و یک روز حالا حالت بد است و درست می شود و تو بگویی بهش که خوب، حالم بد است و بعد از یک سال یکی را می خواهم حرف بزنم و اگر راست می گویی یکی را پیدا کن که گوش بدهد و مگر خودت کم گوش دادی به مردم؟ کم انرژی دادی و کم زور زدی که خراب نشوند و چرا الان هیشکی، واقعن هیشکی نیست؟ ها؟ و تو نگاهش کنی و برگردی به هوای درآوردن سیگار از جیب کیف گنده سنگین روی دوشت، که نبیند چشمهایت را و تا سیگار دربیاورد، تو خودت را رسانده باشی به سایه چهارتا درخت سر عباس آباد و سهروردی و ایستاده ای و نگاه می کنی آدمها را که از این ور می آیند و هی رد می شوند و نگاه می کنند به تو که انگار دیوانه ای و تو واقعن دیوانه ای امروز و سیگارت را روشن می کنی و نگاه می کنی به مردم و راه می افتی سمت خانه ات و به این فکر می کنی که اینها را ننوشته ای که یکی برگردد دل بسوزاند برایت و آخی آخی کنان بگوید زیر لب که طفلکی؛ نه، نه… تو خاک بر سر فقط نوشته ای اینها را که بگویی یکی دو روز سگی هم داری تو و آدمی تو و گاهی دلت درد دارد و سنگ نیستی و خسته ای. همین!
Add comment جولای 3, 2009
توی این روزها (روزمره ها – 28)
توی این روزها، آدم حتی شرمش می شود که ناله کند، چسناله کند…. خفه باشم بهتر است!
Add comment جولای 2, 2009
ببند فکو! هوووی، با توام (روزمره ها – 27)
ببین پسرم! عزیزم! بزرگ شدی دیگه، گنده شدی، سن و سالی ازت گذشته، بعضی چیزا رو باس یاد بگیری! فهمیدی؟ یاد بگیر! یاد بگیر هر حرفی رو هر جایی نمی زنن! هر چیزیو همه جا نمی گن. ببین چی می گه. کی می گه. بعد فکر کن. جو گیر نشو. دهنتم ببند. آ باریکلا! بالکل ببند فکو! و گرنه دفعه بعد به زور می بندمش! تو که بلد نیستی، نمی فهمی، بهتره خفه شی! خوب؟ آفرین. پس خفه شو لطفن. کلن حفه شو! هر کی هم هر چی گفت، تو فکتو بسته نگه دار. از این گوش بگیر و از اون یکی در کن. بی خیال باش. ملت خودشون مشکلاتشونو حل میکنن. تو به فکر ماست واسه کله کچلت باش. خوب؟ گرفتی؟ دمت گرم. حالا در حال خفه، برو به زندگیت برس و بیشتر از اینم گند نزن، لطفن!
1 comment می 30, 2009
چرا نمی فهمی آخه؟؟ چرا؟؟ (روزمره ها – 26)
دِ آخه مردک، چرا نمی خوای بفهمی، چرا نمی خوای یاد بگیری، چرا همش باید یه گندی بزنی، هی هــــــــی…
ها؟ چرا همیشه یه کاری می کنی که قیافت بشه عین “اوسکلی در میان جمع”؟؟ ها؟؟
عزیز من، برادر من، آقای من، گلابی، نفهم، احمق… چرا همیشه باید گند بزنی… بسه بابا، سنت شده اندازه … چی بگم والا، همه همسن و سالای تو الان بچه شونو می فرستن مدرسه، بعد تو هنوز داری گند می زنی به خودت و دور و برت؟؟؟
هر احمقی جای تو بود تا حالا یاد گرفته بود… بفهم یه ذره… فکر کن قبل از اینکه می خوای یه کاری بکنی… بسنج موقعیتو… ببین چی داری که داری باهاش میری وسط! چه امکاناتی داری، اصلا کی هستی؟؟ دلت به چی چیت خوشه؟؟…. ها؟ فکر کردی کی هستی اصلن؟ نه تو رو خدا؟؟ فکر می کنی کی هستی؟؟…
ای بابا، ای بابا… خسته شدم، خسته شدم از بس که هر دفعه همین ها رو گفتم و باز از فرداش همین آش و همین کاسه، دو روز مراقبت نباشن آنچنان گهی بزنی که با صدتا بیل و بیلچه نشه جمعش کرد. ابله، وقتی یکی فلان رفتارو می کنه، تو باید بفهمی که یعنی چی، فلان حرفو می زنه باس بفهمی، نه که عین اوسکل تمام عیار هی بخندی و دور خودت بچرخی و مضحکه خاص و عام بشی…
فکرشم که می کنم پشتم می لرزه…. احمق، آبرومو بردی… نفهم… بی شعور…
Add comment می 20, 2009
با شعور باش، لطفا، حتی اگر مجبوری (روزمره ها – 24)
یک چیزی هست به نام جبر زمانه، جبر موقعیت، جبر زندگی یا یک همچین گهی. از آن موقعیتهاست که نمی توانی در برابرش بایستی. زور می زنی، فکر می کنی، واقعا دوست داری که این اتفاق بیافتد، فکر می کنی که که خوب است اگر این اتفاق بیافتد، تلاش می کنی، واقعا تلاش می کنی برای یک چیزی، یک کسی، ولی نمی شود، ولی نمی رسی!
دست تو نیست. جر هم بدهی خودت را باز هم نمی شود و نمی رسی.
اتفاق دارد جلوی رویت می افتد. جلوی چشمت و به فاصله نیم متری ات ولی هیچ کاری نمی توانی بکنی، چون از اختیار تو خارج است. چون به آدمهای دیگر ربط دارد و به چیزهای دیگر. تو این وسط صرفا باید زور بزنی که زه نزنی زیر قضیه و ضایع نکنی خودت را. فقط باید دهنت را ببندی و نیشت را باز کنی و بخندی که بله، بله و سر تکان بدهی و دلت آتش بگیرد.
تنها کار درستی که می توانی بکنی این وسط اینست که آدم باشی هنوز و باشعور باشی همچنان و کاری نکنی که زندگی برای دیگران زهر بشود و خودت بی آبرو.
کاری که از دستت برنمی آید، حداقل باشعور باش!
Add comment می 8, 2009
چسناله های مریضانه (روزمره ها – 23)
آدم است دیگر، مریض که می شود، تنها که باشد، غصه اش می گیرد، دلش می سوزد برای خودش و غصه می خورد. درد روحی می آید می نشیند بغل دست درد جسمی و پدر صاحب بچه را در می آورند. آن وقت است که دلت می خواهد کوچک باشی، خیلی کوچک، آن قدری که توی کمد لباسی جا شوی، بروی تو کمد لباسها و در را ببندی و تنها از شکاف باریک درز در نگاه کنی بیرون را و توی دلت غصه بخوری.
گیر می دهی به خودت و به زمین و زمان و اعتماد به نفست می آید زیر زمین و باز هم فحش می دهی به خودت که چرا الی و بل و فلان و بهمان.
دلت می خواهد خانواده باشد اطرافت، دوست باشد اطرافت، یکی باشد که به فکرت باشد و دل بسوزاند برایت و تو، سرخوش از این همه محبت، بخوابی و آرام آرام خوب شوی.
Add comment آوریل 28, 2009

