Posts filed under 'چس ناله ها'

دل غلط مى كند تنگ كسى بشود.

آدميزاد بعضى وقتها دلش براى كسى، براى دوستى تنگ می‌شود.

اما، بايد خفه شود و بزند توى سر دلتنگى و خودش را سبك نكند!

دل غلط مى‌كند تنگ كسى بشود.

2 comments اکتبر 29, 2009

خوشی پیش از مرگ

این روزها، الکی خوبم. خوشم. نمی‌دانم چرا. می دانم‌که نباید باشم. ولی هستم.

شاید خوشی پیش از طغیان باشد. شاید هم نه. انگار بی‌تفاوتیست به همه چیز. نمی‌دانم حال خودم را زیاد…

بیشتر از هر چیز، ذهنم خالی است. از همه چیز. مخصوصن از سوال. سوالهای بی جواب.

روزهای خوبیست؛ و می‌دانم که انفجاری در راه است…

124250

Add comment اکتبر 10, 2009

سوء تفاهم

باید قبول کنم همه چیز بر مبنای یک سوءتفاهم اتفاق افتاد. چیزی که من برداشت کرده بودم و فکر می‌کردم، آن چیزی نبود که اتفاق می‌‌افتاد و اصلن قرار هم نبود که ربطی به من داشته باشد. باید می‌فهمیدم فاصله من، خیلی بیشتر از چند قدمی‌ست که فکر می‌کنم.

اشتباهی بود که من در برداشتم داشتم و باعث آزار خودم و دیگران شدم. باید زودتر از اینها می‌فهمیدم که کجای رابطه ایستاده‌ام. که دیر فهمیدم.

بابتش باید عذرخواهی کنم. عذر می‌خواهم. ببخشید که برداشتم کلن اشتباه بود و آزارتان دادم با رفتار نسنجیده‌ام.

Add comment اکتبر 1, 2009

من هیچ‌کدام از آن‌ها نشدم

دیگر نه آرزویی دارم و نه کینه‌ای. آنچه که در من انسانی بود از دست دادم، گذاشتم گم بشود، در زندگانی آدم باید یا فرشته شود یا انسان و یا حیوان، من هیچ‌کدام از آن‌ها نشدم، زندگانیم برای همیشه گم شد. من خودپسند، ناشی و بیچاره به دنیا آمده بودم، حال دیگر غیرممکن است که برگردم و راه دیگری در پیش بگیرم. دیگر نمی توانم دنبال این سایه‌های بیهوده بروم، با زندگانی گلاویز بشوم، کشتی بگیرم. شماهایی که گمان می‌کنید در حقیقت زندگی می‌کنید، کدام دلیل و منطق محکمی در دست دارید؟ من دیگر نمی‌خواهم نه ببخشم و نه بخشیده بشوم، نه به چپ بروم و نه به راست. می‌خواهم چشم‌هایم را به آینده ببندم و گذشته را فراموش بکنم.

زنده‌به‌گور / صادق هدایت

از اینجا +

111125

Add comment سپتامبر 30, 2009

برمی‌گردم به غار…

توى زندگی‌ام از يك لحاظى دوره‌هاى تكرارى داشته‌ام، يك دوره پر شر و شور و شلوغ و سرشار از انرژى و فعاليت و اينها، و بعد، يك دوره زندگى آرام و خلوت و سر كردن در غار تنهايى.
يكى دوسال پيش بود كه آرام آرام دوره غارنشينى تمام شد و آمدم توى جامعه و آشنا شدم با آدمهاى جديد و روابط جديد.
اين دوره نكات جالبى داشت برايم و چيزهاى خوبى فهميدم. شايد مهمترينش اين باشد كه انگار با اين حماقت و ساده لوحى ذاتى، خيلى نمی‌توانم دوام بياورم در سيستم و بين مردم!
دوره شلوغى را گذرانده‌ام و وقت بازگشت به غار رسيده، شايد براى هميشه…

Add comment سپتامبر 9, 2009

تنهايى…

تنهايى، يك حس نيست، موقعيت نيست، سرنوشت است…

Add comment سپتامبر 8, 2009

روزمره ها – 36

هیچ چیزی ندارم برای گفتن این روزها، حتی غر زدنم هم نمی آید…

خسته ام و سردرگم…

we are all going to die" by: teenslasher"

"we are all going to die" by: teenslasher

Add comment آگوست 29, 2009

پیش گازگیری (روزمره ها – 35)

باید سگ باشم در این روزگار و پیش پیش پاچه ها را بگیرم تا کسی پاچه ام را نگیرد!

زودتر از بقیه بزنم له کنم همه را تا لهم نکنند!

نبینمشان تا ببینند مرا!

بله، تنها راهش همینست…

Add comment آگوست 21, 2009

خون بها

خون بها

درد دارد…. خیلی درد دارد

Add comment آگوست 8, 2009

Let’s finish this shit!

در سی و یکی دو سالگی، نه چیزی از گذشته به همراه دارم که دل خوشکنک باشد برایم و نه امیدی به آینده! برای چه زنده ام من؟

روزمره گی امانم را بریده است! بدفرم… همه چیز به طرز تهوع آوری تکراری ست. همه چیز عذاب آور و حال به هم زن!

گه به این زندگی…

Let's finish this shit!

Let's finish this shit!

Add comment آگوست 7, 2009

Previous Posts


RSS Notes For Nothing

RSS SightLand

RSS WC Wall

RSS Opium

RSS ZebelKhan

RSS Osskol

دسته‌ها

دیدگاه‌های اخیر

Farbod در دل غلط مى كند تنگ كسى بشو…
میم در دل غلط مى كند تنگ كسى بشو…
PH در مالیخولیا
ريزنوشت در زندگی لعنتی (روزمره ها –…
Robert’s Blog در روزمره ها – 17