Posts filed under 'چس ناله ها'
من صبر کرده بودم
دستش را کشید از دستم.
- کف دستهام عرق میکنه! بدم میآد.
نمیدانست دو سال صبر کردهام تا به این لحظه. دوسال!
که راه برویم توی خیابان، دوتایی!
نمی دانستی که دو سال صبر کردهام تا بدانم قلبم را تمام برای تو خواهم گذاشت. فقط برای تو.
دستم را کردم توی جیبم. پی سیگار…
خیلی وقت پیش/ تهران/ میدان هفت تیر
2 comments نوامبر 20, 2009
Bob Dylan – Beyond Here Lies Nothing (film version)
Bob Dylan – Beyond Here Lies Nothing (film version)
Add comment نوامبر 13, 2009
از لحاظ ثبت کنم که یادم نره
یادم نره، یادم باشه، که اگه این هفته، اون اتفاقی که قرار بیافته، بیافته، چه کارهایی باید بکنم.
کل زندگی را کن فیکون و شاید هم کن لافیکون می کنم. نمی دانم هنوز.
فقط می دانم که دوران جدیدی دارد شروع می شود که معلوم نیست آخرش چه می شود.
امیدوارم خوش باشد…. وگرنه که دیگر هیچ!
2 comments نوامبر 11, 2009
دل غلط مى كند تنگ كسى بشود.
آدميزاد بعضى وقتها دلش براى كسى، براى دوستى تنگ میشود.
اما، بايد خفه شود و بزند توى سر دلتنگى و خودش را سبك نكند!
دل غلط مىكند تنگ كسى بشود.
2 comments اکتبر 29, 2009
خوشی پیش از مرگ
این روزها، الکی خوبم. خوشم. نمیدانم چرا. می دانمکه نباید باشم. ولی هستم.
شاید خوشی پیش از طغیان باشد. شاید هم نه. انگار بیتفاوتیست به همه چیز. نمیدانم حال خودم را زیاد…
بیشتر از هر چیز، ذهنم خالی است. از همه چیز. مخصوصن از سوال. سوالهای بی جواب.
روزهای خوبیست؛ و میدانم که انفجاری در راه است…
Add comment اکتبر 10, 2009
سوء تفاهم
باید قبول کنم همه چیز بر مبنای یک سوءتفاهم اتفاق افتاد. چیزی که من برداشت کرده بودم و فکر میکردم، آن چیزی نبود که اتفاق میافتاد و اصلن قرار هم نبود که ربطی به من داشته باشد. باید میفهمیدم فاصله من، خیلی بیشتر از چند قدمیست که فکر میکنم.
اشتباهی بود که من در برداشتم داشتم و باعث آزار خودم و دیگران شدم. باید زودتر از اینها میفهمیدم که کجای رابطه ایستادهام. که دیر فهمیدم.
بابتش باید عذرخواهی کنم. عذر میخواهم. ببخشید که برداشتم کلن اشتباه بود و آزارتان دادم با رفتار نسنجیدهام.
Add comment اکتبر 1, 2009
من هیچکدام از آنها نشدم
دیگر نه آرزویی دارم و نه کینهای. آنچه که در من انسانی بود از دست دادم، گذاشتم گم بشود، در زندگانی آدم باید یا فرشته شود یا انسان و یا حیوان، من هیچکدام از آنها نشدم، زندگانیم برای همیشه گم شد. من خودپسند، ناشی و بیچاره به دنیا آمده بودم، حال دیگر غیرممکن است که برگردم و راه دیگری در پیش بگیرم. دیگر نمی توانم دنبال این سایههای بیهوده بروم، با زندگانی گلاویز بشوم، کشتی بگیرم. شماهایی که گمان میکنید در حقیقت زندگی میکنید، کدام دلیل و منطق محکمی در دست دارید؟ من دیگر نمیخواهم نه ببخشم و نه بخشیده بشوم، نه به چپ بروم و نه به راست. میخواهم چشمهایم را به آینده ببندم و گذشته را فراموش بکنم.
زندهبهگور / صادق هدایت
از اینجا +
Add comment سپتامبر 30, 2009
برمیگردم به غار…
توى زندگیام از يك لحاظى دورههاى تكرارى داشتهام، يك دوره پر شر و شور و شلوغ و سرشار از انرژى و فعاليت و اينها، و بعد، يك دوره زندگى آرام و خلوت و سر كردن در غار تنهايى.
يكى دوسال پيش بود كه آرام آرام دوره غارنشينى تمام شد و آمدم توى جامعه و آشنا شدم با آدمهاى جديد و روابط جديد.
اين دوره نكات جالبى داشت برايم و چيزهاى خوبى فهميدم. شايد مهمترينش اين باشد كه انگار با اين حماقت و ساده لوحى ذاتى، خيلى نمیتوانم دوام بياورم در سيستم و بين مردم!
دوره شلوغى را گذراندهام و وقت بازگشت به غار رسيده، شايد براى هميشه…
Add comment سپتامبر 9, 2009
روزمره ها – 36
هیچ چیزی ندارم برای گفتن این روزها، حتی غر زدنم هم نمی آید…
خسته ام و سردرگم…
Add comment آگوست 29, 2009


