Posts filed under 'Daily Life'

خوشی پیش از مرگ

این روزها، الکی خوبم. خوشم. نمی‌دانم چرا. می دانم‌که نباید باشم. ولی هستم.

شاید خوشی پیش از طغیان باشد. شاید هم نه. انگار بی‌تفاوتیست به همه چیز. نمی‌دانم حال خودم را زیاد…

بیشتر از هر چیز، ذهنم خالی است. از همه چیز. مخصوصن از سوال. سوالهای بی جواب.

روزهای خوبیست؛ و می‌دانم که انفجاری در راه است…

124250

Add comment اکتبر 10, 2009

کِـی قلم موهایم در زیرزمین حبس شدند؟ (روزمره ها – 31)

هشدار: این یک پست پر از ناله ی چتِ عصبیِ ناامیدکننده ی زهرماری است!

2243این روزها همه اش دلم می خواهد بمیرم. راحت بشوم. بمیرم و راحت بشوم از این زندگی سگی و زهرماری. دلم هم نمی آید خودم را بکشم. نه! دلم می خواهد مثلن ماشین بیاید بزند، یا از بلندی پرت شوم. یا سکته کنم توی خواب. یک جوری سربه نیست شوم و راحت. خسته ام خیلی. من آدمی نبودم که بنشینم پشت میز و هی بروم خانه و بیایم سرکار و هی بروم و هی بیایم. من آدم یک جا نشستن نبودم که. آدم ول کن و برو بودم. بی هیچ دغدغه ای. بی هیچ نگرانی برای توضیح به کسی. یا بی هیچ نگرانی برای شام شب کسی. بی هیچ تعهدی! من آدم راحتی ها بودم. آدم رفتن ها، نماندن ها. آن وقت الان چهارسال آزگار است که هی می روم و هی می آیم. هر روز. هفت روز هفته. روزی هشت ساعت و ده ساعت و شانزده ساعت. من آدم کتاب بودم. آدم نقاشی بودم. آدم موسیقی بودم. آدم ترمینال های کثیفِ بدرنگِ شهرهای ناشناس بودم. آدم پرواز بودم. الان ولی، آدم نشسته ی تنهای غمگین خسته ی خسته ی ناامیدم.

من کجا آدم رنگ پرده آشپزخانه بودم. نوع کریستال آجیل خوری و استیل قاشق گود سوپ خوری. کی شدم من؟ کجا اینطور شد که نفهمیدم؟؟ از کی بخارشوی فلان وات کِـنوود برایم مهم شد و قیمت مرغ و ماهی؟ کِـی بود که نفهمیدم؟ چرا نفهمیدم؟ آخرین باری که بساط نقاشی ام را ولو کرده بود کف خانه کی بود؟ چه شد که حبس کردم قلم موهایم را توی آن انباری دو در یک و کتابهایم رفتند زیر تخت. تا جا باز شود برای شکلات خوری نقره. کی همه این اتفاقها افتاد که نفهمیدم؟

همیشه می دانستم که آب از یک جا ماندن می گندد و آدمی هم! آدم هم از یکنواختی است که می گندد. همه ی عمرم تلاش کرده بودم که نگذارم یکنواختی و عادت روی همه چیز را بگیرد. و حالا خودم تا فرق سر گیر کرده ام توی این لجنزار. لجنزاری که اسمش را گذاشته ام زندگی! هه! زندگی! محض دلخوشکنک!

دلم می خواهد بمیرم. دلم می خواهد یکی از همین روزها، سیگارم را که روشن کردم، بی هوا که دارم از اتوبان رد می شوم، له بشوم زیر چرخ های ماشین. بلکه این طوری شکسته بشود سد این یکنواختی و عادتی که زندگی نکبتی را احاطه کرده است. شاید اینطوری بشوم دوباره همان کولی که خودش بود و کوله و تخته شاسی و دوربین و جاده. جاده و آدمها و زندگی.

Add comment جولای 16, 2009

وقتی زمین می خوری… (روزمره ها – 29)

آدم وقتی توی یک چیزی شکست می خورد، سخت است که دوباره بلند شود سرپا. وقتی که شدت و عمق شکست زیاد باشد، دیگر خیلی خیلی سخت است که سرپا شوی و بخواهی دوباره امتحان کنی خودت را و آدم ها را. خیلی جسارت و شهامت می خواهد. خیلی…

* از باب یادآوری به خودم! و از باب یادآوری به دوستش، که هنوز خیلی زود است که بخواهد کم بیاورد!

Add comment جولای 10, 2009

توی این روزها (روزمره ها – 28)

توی این روزها، آدم حتی شرمش می شود که ناله کند، چسناله کند…. خفه باشم بهتر است!

Add comment جولای 2, 2009

Hurt – 12

Hurt – 12

Add comment می 25, 2009

Life – 35

Life – 35

Add comment می 23, 2009

Life – 33

Life – 33

Add comment می 21, 2009

Life – 32

Life – 32

Add comment می 18, 2009

Alone 50

Alone 50

Add comment می 17, 2009

Life – 31

Life – 31

Add comment می 17, 2009

Previous Posts


RSS Notes For Nothing

RSS SightLand

RSS WC Wall

RSS Opium

RSS ZebelKhan

RSS Osskol

دسته‌ها

دیدگاه‌های اخیر

Farbod در از لحاظ ثبت کنم که یادم ن…
Vahid★ در از لحاظ ثبت کنم که یادم ن…
Farbod در دل غلط مى كند تنگ كسى بشو…
میم در دل غلط مى كند تنگ كسى بشو…
PH در مالیخولیا