Posts filed under 'Hurt'

خون بها

خون بها

درد دارد…. خیلی درد دارد

Add comment آگوست 8, 2009

Let’s finish this shit!

در سی و یکی دو سالگی، نه چیزی از گذشته به همراه دارم که دل خوشکنک باشد برایم و نه امیدی به آینده! برای چه زنده ام من؟

روزمره گی امانم را بریده است! بدفرم… همه چیز به طرز تهوع آوری تکراری ست. همه چیز عذاب آور و حال به هم زن!

گه به این زندگی…

Let's finish this shit!

Let's finish this shit!

Add comment آگوست 7, 2009

زندگی لعنتی (روزمره ها – 33)

شده عین زخمی که هی سعی میکنی فراموش کنی! هی از یاد می بری! سرتو گرم میکنی! اما، یهویی که یادت میاد، یهو که یه تلنگر می خوری، یهویی که دردش میاد، یخ میکنی از نوک پا تا همه اعماق وجودت، و بعد، درد که می پیچه، دیگه حتی فریاد و ناله و اشک هم چاره نیست! چاره نیست الا مرگ…

3

1 comment آگوست 3, 2009

من آدم نمی شوم؛ آری

من آدم نمی شوم؛ آری

اگر سنگ هم از آسمان ببارد

من آدم نمی شوم…

آری!

——

بریده ای از شعری، سروده “بابک لطیفی” (مطمئن نیستم)

Add comment جولای 12, 2009

Hurt – 12

Hurt – 12

Add comment می 25, 2009

Hurt – 11

Hurt – 11

Add comment می 21, 2009

Pain – 19

Pain – 19

Add comment می 19, 2009

Hurt – 10

Hurt – 10

Add comment می 18, 2009

Life – 30

I Miss You

I Miss You

Add comment می 15, 2009

Pain – 17

Pain – 17

Add comment می 15, 2009

Previous Posts


RSS Notes For Nothing

RSS SightLand

RSS WC Wall

RSS Opium

RSS ZebelKhan

RSS Osskol

دسته‌ها

دیدگاه‌های اخیر

Farbod در دل غلط مى كند تنگ كسى بشو…
میم در دل غلط مى كند تنگ كسى بشو…
PH در مالیخولیا
ريزنوشت در زندگی لعنتی (روزمره ها –…
Robert’s Blog در روزمره ها – 17