Posts filed under 'Hurt'
Let’s finish this shit!
در سی و یکی دو سالگی، نه چیزی از گذشته به همراه دارم که دل خوشکنک باشد برایم و نه امیدی به آینده! برای چه زنده ام من؟
روزمره گی امانم را بریده است! بدفرم… همه چیز به طرز تهوع آوری تکراری ست. همه چیز عذاب آور و حال به هم زن!
گه به این زندگی…
Add comment آگوست 7, 2009
زندگی لعنتی (روزمره ها – 33)
شده عین زخمی که هی سعی میکنی فراموش کنی! هی از یاد می بری! سرتو گرم میکنی! اما، یهویی که یادت میاد، یهو که یه تلنگر می خوری، یهویی که دردش میاد، یخ میکنی از نوک پا تا همه اعماق وجودت، و بعد، درد که می پیچه، دیگه حتی فریاد و ناله و اشک هم چاره نیست! چاره نیست الا مرگ…
1 comment آگوست 3, 2009
من آدم نمی شوم؛ آری
من آدم نمی شوم؛ آری
اگر سنگ هم از آسمان ببارد
من آدم نمی شوم…
آری!
——
بریده ای از شعری، سروده “بابک لطیفی” (مطمئن نیستم)
Add comment جولای 12, 2009







