Posts filed under 'Life'
نامه ای که نوشته نشد، هیچ وقت…
Add comment اکتبر 15, 2009
خوشی پیش از مرگ
این روزها، الکی خوبم. خوشم. نمیدانم چرا. می دانمکه نباید باشم. ولی هستم.
شاید خوشی پیش از طغیان باشد. شاید هم نه. انگار بیتفاوتیست به همه چیز. نمیدانم حال خودم را زیاد…
بیشتر از هر چیز، ذهنم خالی است. از همه چیز. مخصوصن از سوال. سوالهای بی جواب.
روزهای خوبیست؛ و میدانم که انفجاری در راه است…
Add comment اکتبر 10, 2009
من هیچکدام از آنها نشدم
دیگر نه آرزویی دارم و نه کینهای. آنچه که در من انسانی بود از دست دادم، گذاشتم گم بشود، در زندگانی آدم باید یا فرشته شود یا انسان و یا حیوان، من هیچکدام از آنها نشدم، زندگانیم برای همیشه گم شد. من خودپسند، ناشی و بیچاره به دنیا آمده بودم، حال دیگر غیرممکن است که برگردم و راه دیگری در پیش بگیرم. دیگر نمی توانم دنبال این سایههای بیهوده بروم، با زندگانی گلاویز بشوم، کشتی بگیرم. شماهایی که گمان میکنید در حقیقت زندگی میکنید، کدام دلیل و منطق محکمی در دست دارید؟ من دیگر نمیخواهم نه ببخشم و نه بخشیده بشوم، نه به چپ بروم و نه به راست. میخواهم چشمهایم را به آینده ببندم و گذشته را فراموش بکنم.
زندهبهگور / صادق هدایت
از اینجا +
Add comment سپتامبر 30, 2009
هنوز می ترسم…
وقتی از آخرین سفرم به قبرس برگشتم، یه پست نوشتم، ولی جرات نکردم منتشر کنم، نه از باب تند بودن، نه، به خاطر احساستم نسبت به یک آدم!
ماه ها گذشته و من خیلی زور زدم که احساساتم را سرپوش بگذارم رویش و منحرفش کنم که یک موقع نکند بد بشود روزگارش و اینها…
نمی دانم حالا وقتش هست که منتشر بشود یا نه، هنوز می ترسم…
Add comment سپتامبر 5, 2009
آن طور که خودم بلدم (روزمره ها – 34)
دلم می خواهد برایت نامه بنویسم، بد خط و ناخوانا، آن جوری که نفهمی اصلن چه نوشته ام. بعد صدایم کنی که هی، فلانی، و من بگویم جانم، و تو بگویی که بیا ببینم چه نوشته ای برایم و من بدو بدو بیایم و نامه را بخوانم، آن طور که خودم بلدم، با مکث ها و تاکیدها و سکوت ها. تو قهوه ات را هم بزنی و من، بخوانم که “دلم تنگ است برایت، جانم”. جوری که فقط خودم بلدم بخوانم!
Add comment آگوست 13, 2009
Let’s finish this shit!
در سی و یکی دو سالگی، نه چیزی از گذشته به همراه دارم که دل خوشکنک باشد برایم و نه امیدی به آینده! برای چه زنده ام من؟
روزمره گی امانم را بریده است! بدفرم… همه چیز به طرز تهوع آوری تکراری ست. همه چیز عذاب آور و حال به هم زن!
گه به این زندگی…
Add comment آگوست 7, 2009
زندگی لعنتی (روزمره ها – 33)
شده عین زخمی که هی سعی میکنی فراموش کنی! هی از یاد می بری! سرتو گرم میکنی! اما، یهویی که یادت میاد، یهو که یه تلنگر می خوری، یهویی که دردش میاد، یخ میکنی از نوک پا تا همه اعماق وجودت، و بعد، درد که می پیچه، دیگه حتی فریاد و ناله و اشک هم چاره نیست! چاره نیست الا مرگ…
1 comment آگوست 3, 2009
می ترسم این روزها، می ترسم (روزمره ها – 32)
می ترسم، می ترسم دوباره عاشق شده باشم…
لطفن فقط خواب و خیال باشد، لطفن!
Add comment جولای 17, 2009
تو بگو… (روزمره ها – 30)
حساب که می کنم، کل نتیجه ده دوازده سال گذشته زندگی ام می شود فقط یک شغل مزخرف تکراری، یک زندگی شخصی نابود شده و به لعنتی دادن زندگی حداقل یک نفر دیگر… تو بگو؛ دیگر انگیزه ای برای ادامه دادن و از نو ساختن هست؟
Add comment جولای 15, 2009





