پیش گازگیری (روزمره ها – 35)

باید سگ باشم در این روزگار و پیش پیش پاچه ها را بگیرم تا کسی پاچه ام را نگیرد!

زودتر از بقیه بزنم له کنم همه را تا لهم نکنند!

نبینمشان تا ببینند مرا!

بله، تنها راهش همینست…

Add comment آگوست 21, 2009

آن طور که خودم بلدم (روزمره ها – 34)

دلم می خواهد برایت نامه بنویسم، بد خط و ناخوانا، آن جوری که نفهمی اصلن چه نوشته ام. بعد صدایم کنی که هی، فلانی، و من بگویم جانم، و تو بگویی که بیا ببینم چه نوشته ای برایم و من بدو بدو بیایم و نامه را بخوانم، آن طور که خودم بلدم، با مکث ها و تاکیدها و سکوت ها. تو قهوه ات را هم بزنی و من، بخوانم که “دلم تنگ است برایت، جانم”. جوری که فقط خودم بلدم بخوانم!

As long as uou're by my side, I'll be allright

As long as you're by my side, I'll be alright

Add comment آگوست 13, 2009

خون بها

خون بها

درد دارد…. خیلی درد دارد

Add comment آگوست 8, 2009

Let’s finish this shit!

در سی و یکی دو سالگی، نه چیزی از گذشته به همراه دارم که دل خوشکنک باشد برایم و نه امیدی به آینده! برای چه زنده ام من؟

روزمره گی امانم را بریده است! بدفرم… همه چیز به طرز تهوع آوری تکراری ست. همه چیز عذاب آور و حال به هم زن!

گه به این زندگی…

Let's finish this shit!

Let's finish this shit!

Add comment آگوست 7, 2009

زندگی لعنتی (روزمره ها – 33)

شده عین زخمی که هی سعی میکنی فراموش کنی! هی از یاد می بری! سرتو گرم میکنی! اما، یهویی که یادت میاد، یهو که یه تلنگر می خوری، یهویی که دردش میاد، یخ میکنی از نوک پا تا همه اعماق وجودت، و بعد، درد که می پیچه، دیگه حتی فریاد و ناله و اشک هم چاره نیست! چاره نیست الا مرگ…

3

1 comment آگوست 3, 2009

سوال نکنید! (روزمره ها – 32)

همه ی عمر، بابت هر چیزی، به عالم و آدم جواب پس داده ایم …

بس است دیگر! بس است …

سوال نکنید! جواب نمی دهم!

Don't Speak With Me!!

Don't Speak With Me!!

Add comment جولای 27, 2009

می ترسم این روزها، می ترسم (روزمره ها – 32)

می ترسم، می ترسم دوباره عاشق شده باشم…

لطفن فقط خواب و خیال باشد، لطفن!

Add comment جولای 17, 2009

کِـی قلم موهایم در زیرزمین حبس شدند؟ (روزمره ها – 31)

هشدار: این یک پست پر از ناله ی چتِ عصبیِ ناامیدکننده ی زهرماری است!

2243این روزها همه اش دلم می خواهد بمیرم. راحت بشوم. بمیرم و راحت بشوم از این زندگی سگی و زهرماری. دلم هم نمی آید خودم را بکشم. نه! دلم می خواهد مثلن ماشین بیاید بزند، یا از بلندی پرت شوم. یا سکته کنم توی خواب. یک جوری سربه نیست شوم و راحت. خسته ام خیلی. من آدمی نبودم که بنشینم پشت میز و هی بروم خانه و بیایم سرکار و هی بروم و هی بیایم. من آدم یک جا نشستن نبودم که. آدم ول کن و برو بودم. بی هیچ دغدغه ای. بی هیچ نگرانی برای توضیح به کسی. یا بی هیچ نگرانی برای شام شب کسی. بی هیچ تعهدی! من آدم راحتی ها بودم. آدم رفتن ها، نماندن ها. آن وقت الان چهارسال آزگار است که هی می روم و هی می آیم. هر روز. هفت روز هفته. روزی هشت ساعت و ده ساعت و شانزده ساعت. من آدم کتاب بودم. آدم نقاشی بودم. آدم موسیقی بودم. آدم ترمینال های کثیفِ بدرنگِ شهرهای ناشناس بودم. آدم پرواز بودم. الان ولی، آدم نشسته ی تنهای غمگین خسته ی خسته ی ناامیدم.

من کجا آدم رنگ پرده آشپزخانه بودم. نوع کریستال آجیل خوری و استیل قاشق گود سوپ خوری. کی شدم من؟ کجا اینطور شد که نفهمیدم؟؟ از کی بخارشوی فلان وات کِـنوود برایم مهم شد و قیمت مرغ و ماهی؟ کِـی بود که نفهمیدم؟ چرا نفهمیدم؟ آخرین باری که بساط نقاشی ام را ولو کرده بود کف خانه کی بود؟ چه شد که حبس کردم قلم موهایم را توی آن انباری دو در یک و کتابهایم رفتند زیر تخت. تا جا باز شود برای شکلات خوری نقره. کی همه این اتفاقها افتاد که نفهمیدم؟

همیشه می دانستم که آب از یک جا ماندن می گندد و آدمی هم! آدم هم از یکنواختی است که می گندد. همه ی عمرم تلاش کرده بودم که نگذارم یکنواختی و عادت روی همه چیز را بگیرد. و حالا خودم تا فرق سر گیر کرده ام توی این لجنزار. لجنزاری که اسمش را گذاشته ام زندگی! هه! زندگی! محض دلخوشکنک!

دلم می خواهد بمیرم. دلم می خواهد یکی از همین روزها، سیگارم را که روشن کردم، بی هوا که دارم از اتوبان رد می شوم، له بشوم زیر چرخ های ماشین. بلکه این طوری شکسته بشود سد این یکنواختی و عادتی که زندگی نکبتی را احاطه کرده است. شاید اینطوری بشوم دوباره همان کولی که خودش بود و کوله و تخته شاسی و دوربین و جاده. جاده و آدمها و زندگی.

Add comment جولای 16, 2009

تو بگو… (روزمره ها – 30)

حساب که می کنم، کل نتیجه ده دوازده سال گذشته زندگی ام می شود فقط یک شغل مزخرف تکراری، یک زندگی شخصی نابود شده و به لعنتی دادن زندگی حداقل یک نفر دیگر… تو بگو؛ دیگر انگیزه ای برای ادامه دادن و از نو ساختن هست؟

Add comment جولای 15, 2009

من آدم نمی شوم؛ آری

من آدم نمی شوم؛ آری

اگر سنگ هم از آسمان ببارد

من آدم نمی شوم…

آری!

——

بریده ای از شعری، سروده “بابک لطیفی” (مطمئن نیستم)

Add comment جولای 12, 2009

Next Posts Previous Posts


RSS Notes For Nothing

RSS SightLand

RSS WC Wall

RSS Opium

RSS ZebelKhan

RSS Osskol

دسته‌ها

دیدگاه‌های اخیر

Farbod در دل غلط مى كند تنگ كسى بشو…
میم در دل غلط مى كند تنگ كسى بشو…
PH در مالیخولیا
ريزنوشت در زندگی لعنتی (روزمره ها –…
Robert’s Blog در روزمره ها – 17