jump to navigation

با شعور باش، لطفا، حتی اگر مجبوری (روزمره ها – 24) مه 8, 2009

Posted by Farbod in alone, Daily Life, چس ناله ها, خزعبلات, روزمره ها.
trackback

یک چیزی هست به نام جبر زمانه، جبر موقعیت، جبر زندگی یا یک همچین گهی. از آن موقعیتهاست که نمی توانی در برابرش بایستی. زور می زنی، فکر می کنی، واقعا دوست داری که این اتفاق بیافتد، فکر می کنی که که خوب است اگر این اتفاق بیافتد، تلاش می کنی، واقعا تلاش می کنی برای یک چیزی، یک کسی، ولی نمی شود، ولی نمی رسی!

دست تو نیست. جر هم بدهی خودت را باز هم نمی شود و نمی رسی.

اتفاق دارد جلوی رویت می افتد. جلوی چشمت و به فاصله نیم متری ات ولی هیچ کاری نمی توانی بکنی، چون از اختیار تو خارج است. چون به آدمهای دیگر ربط دارد و به چیزهای دیگر. تو این وسط صرفا باید زور بزنی که زه نزنی زیر قضیه و ضایع نکنی خودت را. فقط باید دهنت را ببندی و نیشت را باز کنی و بخندی که بله، بله و سر تکان بدهی و دلت آتش بگیرد.

تنها کار درستی که می توانی بکنی این وسط اینست که آدم باشی هنوز و باشعور باشی همچنان و کاری نکنی که زندگی برای دیگران زهر بشود و خودت بی آبرو.

کاری که از دستت برنمی آید، حداقل باشعور باش!

Alone in sundown

Alone in sundown

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: