jump to navigation

روزهای سگی ژوئیه 3, 2009

Posted by Farbod in چس ناله ها, خزعبلات.
trackback

مثلن بگیر خرس قطبی را که شش ماه می خوابد و شش ماه بیدار است؛ یا نه، یا اصن هر چیزی، هر موجودی که شش ماه مثلن یا بیشترش را حرف نمی زند، ندارد بزند یا دارد و نمی تواند بزند و بعد دارد می ترکد و بعد هی دنبال یک گوش می گردد و دنبال یک دوست می گردد که حرف بزند و هیچ کس نیست. و این هیچ کس نیست نه که هیچ کس نیست، یعنی آنی و آنهایی که باید باشد نیست و بعد همینطوری می شود که اکانتش را هم پاک کرده و قول داده که نیاید، به خودش قول داده، و می رود توی یک روز سه چهار تا پست می نویسد توی یک وبلاگی و هی نوت می گذارد توی گودر و توییت می کند و هی الکی شر می کند هر چیز دم دستی را که یه اپسیلون از احساسش را نشان داده باشد و تخلیه کرده باشد ذهن لامصبش را و باز می بیند که هیچ کدام «گوش»ی نیستند که او خواسته و هی دلش می خواهد حرف بزند و هیچ کس نیست لامصب این صبح جمعه ای که همه یا خوابند و یا چه می دانم به امورات جمعه ای شان می رسند و هر چی. به من چه. ظهر شده و هی دم به دیقه نگاه می کنی به آن چراغ های جی تاک که کسی آمده که بشود حرف زد یا نه و هیچکس نیست و تلفن هم نمی شود زد از باب مزاحمت و لعنت به تلفن که شماره را که می گیری چه می دانی آن ور خط چه خبر است و در چه حالی ست و تو مزاحمی یا که چی و هی دور خودت می پیچی از بی قراری و هی زهرمار افکار می آید توی کله ات و هی  سیگار پشت سیگار و هی معده درد گرفته و هی بی خوابی سی و اندی ساعته که حتی وسط تایپ کردن هم گیج بزنی و هی دلت یکی را می خواهد، می خواهد که خودش بیاید و بگوید که چه مرگت است و بفهمد که آدمی تو هم! آدمی تو هم و شاید سالی یکبار، نه بیشتر، فقط سالی یک بار، دوبار، باید نق بزنی و غر بزنی و غر بزنی و حتی حتی، لوس کنی خودت را و نباشد و کسی هم نفهمد و تو بترکی از این همه دلتنگی بی دلیل؛ و ترک های ریز وجودت هی بیشتر بشوند تا دم ترکیدن و بروی توی خیابان، راس ساعت سه و نیم بعد از ظهر جمعه سگی اوایل تابستان جهمنی این شهر بی صاحاب و بگردی و یقه یک بدبختی را بگیری که تو را به امام غریب بیا به حرفهای من گوش بده و قسمش بدهی به اجداد مرده و زنده اش و طرف نگاهت کند و دیوانه دیوانه گویان فرار کند و تو بمانی زیر زلّ آفتاب که می سوزاند کله ات را و دلت را و هی نگاه کنی که چه؟ ها؟ چه شده؟ که چرا من اینجوری ام این روزها! که هی بگویی عیب ندارد و تو هم آدمی و یک روز حالا حالت بد است و درست می شود و تو بگویی بهش که خوب، حالم بد است و بعد از یک سال یکی را می خواهم حرف بزنم و اگر راست می گویی یکی را پیدا کن که گوش بدهد و مگر خودت کم گوش دادی به مردم؟ کم انرژی دادی و کم زور زدی که خراب نشوند و چرا الان هیشکی، واقعن هیشکی نیست؟ ها؟ و تو نگاهش کنی و برگردی به هوای درآوردن سیگار از جیب کیف گنده سنگین روی دوشت، که نبیند چشمهایت را و تا سیگار دربیاورد، تو خودت را رسانده باشی به سایه چهارتا درخت سر عباس آباد و سهروردی و ایستاده ای و نگاه می کنی آدمها را که از این ور می آیند و هی رد می شوند و نگاه می کنند به تو که انگار دیوانه ای و تو واقعن دیوانه ای امروز و سیگارت را روشن می کنی و نگاه می کنی به مردم و راه می افتی سمت خانه ات و به این فکر می کنی که اینها را ننوشته ای که یکی برگردد دل بسوزاند برایت و آخی آخی کنان بگوید زیر لب که طفلکی؛ نه، نه… تو خاک بر سر فقط نوشته ای اینها را که بگویی یکی دو روز سگی هم داری تو و آدمی تو و گاهی دلت درد دارد و سنگ نیستی و خسته ای. همین!

دیدگاه‌ها»

No comments yet — be the first.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: