jump to navigation

زندگی لعنتی (روزمره ها – 33) اوت 3, 2009

Posted by Farbod in Hurt, Life, Pain, چس ناله ها, روزمره ها.
trackback

شده عین زخمی که هی سعی میکنی فراموش کنی! هی از یاد می بری! سرتو گرم میکنی! اما، یهویی که یادت میاد، یهو که یه تلنگر می خوری، یهویی که دردش میاد، یخ میکنی از نوک پا تا همه اعماق وجودت، و بعد، درد که می پیچه، دیگه حتی فریاد و ناله و اشک هم چاره نیست! چاره نیست الا مرگ…

3

دیدگاه‌ها»

1. ريزنوشت - اوت 3, 2009

سلام. خوشحال ميشم نظرتون رو درباره نوشته هام بدونم🙂


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: